لایف

خرید بک لینک
عقل معقل شبی شد بر سلطان عشق گفت به اقبال تو نفس مقید رسید پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلم مژده همچون شکر در دل کاغد رسید چند کند زیر خاک صبر روان های پاک هین ز لحد برجهید نصر موید رسید طبل قیامت زدند صور حشر می دمد وقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید بعثر ما فی القبور حصل ما فی الصدور آمد آواز صور روح به مقصد رسید دوش در استارگان غلغله افتاده بود کز سوی نیک اختران اختر اسعد رسید رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشکست در پی او زهره جست مست به فرقد رسید قرص قمر رنگ ریخت سوی اسد می گریخت گفتم خیرست گفت ساقی بیخود رسید عقل در آن غلغله خواست که پیدا شود کودک هم کودکست گو چه به ابجد رسید خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست عمر موبد رسید ساقی بی رنگ و لاف ریخت شراب از گزاف رقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید باز سلیمان روح گفت صلای صبوح فتنه بلقیس را صرح ممرد رسید رغم حسودان دین کوری دیو لعین کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید از پی نامحرمان قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید 883 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد گشت جدا موج ها گر چه بد اول یکی از سبب باد بود آنک جدایی بزاد جام دوی درشکن باده مده باد را چون دو شود پادشاه شهر رود در فساد روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد گر چه ز رب العباد هر نفسی رحمتست کی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد 884 پرده دل می زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرار می کشدم ابروار عشق تو چون تندباد دست دل از رنج رست گر چه دلارام مست بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد می کشدم موکشان من ترش و سرگران رو که مراد جهان می کشدم بی مراد عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد ناز شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد پای به گل بوده ام زانک دودل بوده ام شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان بگسلم این ریسمان بازروم در معاد دلبر روز الست چیز دگر گفت پست هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم ساخته خویش را من ندهم در مزاد گفتم تو کیستی گفت مراد همه گفتم من کیستم گفت مراد مراد مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان از مدد این سه داد یافت زمانه سداد 885 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
لایف...

ما را در سایت لایف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: fatemeh بازدید: 114 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:17

عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد ور نی مثل کودک تا کعب همی بازد مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر همه مه رویان می چربد و می نازد عاشق چو منی باید کز مستی و بی خویشی با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارس چو تویی باید ای شاه سوار من کز وهم و گمان زان سو می راند و می تازد عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن ای شاه که او خود را در عشق دراندازد چون شاخ زرست این جان می کش به خودش می دان چندان که کشش بیند سوی تو همی یازد باری دل و جان من مستست در آن معدن هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او در بر کشدت شیرین بی واسطه بنوازد آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد 630 گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد وان غصه که می گویی آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد آن چاره همی کردم آن مات نمی آمد آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد از مات تو قوتی کن یاقوت شو او را تو تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد 631 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جان ها از غیب رسید آمد نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد یعقوب برون آمد از پرده مستوری یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد ای روزه گرفته تو از مایده بالا روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد 632 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد برگیر و دهل می زن کان ماه پدید آمد عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون کان معتمد سدره از عرش مجید آمد عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد غم هاش همه شادی بندش همه آزادی یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد 633 شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
لایف...

ما را در سایت لایف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: fatemeh بازدید: 116 تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 18:10

صفحه بندی