عقل معقل شبی شد بر سلطان عشق گفت به اقبال تو نفس مقید رسید
پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلم مژده همچون شکر در دل کاغد رسید
چند کند زیر خاک صبر روان های پاک هین ز لحد برجهید نصر موید رسید
طبل قیامت زدند صور حشر می دمد وقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید
بعثر ما فی القبور حصل ما فی الصدور آمد آواز صور روح به مقصد رسید
دوش در استارگان غلغله افتاده بود کز سوی نیک اختران اختر اسعد رسید
رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشکست در پی او زهره جست مست به فرقد رسید
قرص قمر رنگ ریخت سوی اسد می گریخت گفتم خیرست گفت ساقی بیخود رسید
عقل در آن غلغله خواست که پیدا شود کودک هم کودکست گو چه به ابجد رسید
خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست عمر موبد رسید
ساقی بی رنگ و لاف ریخت شراب از گزاف رقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید
باز سلیمان روح گفت صلای صبوح فتنه بلقیس را صرح ممرد رسید
رغم حسودان دین کوری دیو لعین کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید
از پی نامحرمان قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید
883
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد
گشت جدا موج ها گر چه بد اول یکی از سبب باد بود آنک جدایی بزاد
جام دوی درشکن باده مده باد را چون دو شود پادشاه شهر رود در فساد
روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد
گر چه ز رب العباد هر نفسی رحمتست کی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد
884
پرده دل می زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد
بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد
عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد
روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد
ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرار می کشدم ابروار عشق تو چون تندباد
دست دل از رنج رست گر چه دلارام مست بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد
می کشدم موکشان من ترش و سرگران رو که مراد جهان می کشدم بی مراد
عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد ناز شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد
پای به گل بوده ام زانک دودل بوده ام شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد
لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان بگسلم این ریسمان بازروم در معاد
دلبر روز الست چیز دگر گفت پست هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد
گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم ساخته خویش را من ندهم در مزاد
گفتم تو کیستی گفت مراد همه گفتم من کیستم گفت مراد مراد
مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد
داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان از مدد این سه داد یافت زمانه سداد
885
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
لایف...
ما را در سایت لایف دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: fatemeh
بازدید: 114
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:17